لبه تاریکی

 

با هر ضربان شقیقه ات
داسی بلند نوسان می کند
وهم چیره می شود
و
شطی مرموز از شریان ها میگذرد

چشمانت
تلاقی جوزا و سرطان را رصد میکنند
و حفره ای قطبی
جغرافیای مرگ ات را به چالش می کشد

***
اتفاق اما
در مرز وقوع
می ایستد
پا پس می کشد
و
تباهی به تعویق می افتد

خسته از تمام پایان های باز
پلکها را می بندی
اشک می ریزی
وتا کتاب بعد
می خوابی

  
نویسنده : سیامک ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
تگ ها :


در آغوش

چشمانم عسل بود
موهایم گندم
ساده بودم و آسوده
تابش مداوم لبخند زیبایم کرده بود
و
انعکاس آفتاب شانه هایم را
گرم

تکیه که دادی خوابت برد
خوابت که برد
آفتاب نشست
آفتاب نشست
و
چشمانم تیره شد

هنوز خواب بودی
که پیر شدم

  
نویسنده : سیامک ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
تگ ها :


شب

پرکار شده ام
شب را به روز می دوزم و باز وقت تنگ است
خیالات
مجال اندیشه نمی دهند
فرصت زندگی هم

در خواب راه میروم
در بیداری می خوابم
دریغ تنفس میکنم
اشک می نوشم
زخم می خورم

دامنه را ، مه آلود بالا می روم
با کوله ای سنگین
از آبی مرده
و
کودکی با زیبایی تکان دهنده

پی رد خون تو بر برف
از مسیر خرگوشها عبور می کنم
و کمی بالاتر می ایستم
                               در نیمه راه

هرگز نخواهم رسید
همیشه همینجا
رویا به پایان می رسد  
و
کابوس آغاز میشود

  
نویسنده : سیامک ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
تگ ها :


Transparent

چای هنوز آرامم میکند
جرعه آخر است و گلویی
که برای سیگار بعد
تازه می شود

محو بازی آتش و خاکستر
پشت ابهام دود کمرنگ میشوم
                                        و
                                        دست نیافتنی
 مثل تو
که دور شده ای،
دور مانده ای،
و دیگر باز نمی گردی

دهانم را می بندم
و دود را در سینه حبس میکنم
کنار یادت
عطرت
و حسرتت

  
نویسنده : سیامک ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
تگ ها :


مرداد

باد بیاید

موهایت را آشفته کند
و
اشکهایت را با خود ببرد

در را به لنگه بکوبد
سکوت را به زمزمه بیالاید
اجاق را خاموش کند
 و
چای را 
سرد
 
باد بیاید
برگها را برقصاند
لالایی گیلاسها شود
و اندوه ساکن را سیال کند


چیزی باید پایان یابد
چیزی باید آغاز شود

 

  
نویسنده : سیامک ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
تگ ها :


حالا

...

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...



مولانا

  
نویسنده : سیامک ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦
تگ ها :


در خلوت

شاید از مه بیایی
با گام های خسته و چشمان آبی
و شانه هایی نحیف
با کوله باری از اندوه و محاوره

شاید بباری
قطره قطره از روزنه های سقف
مداوم و ممتد
شبیه نجوا و آغاز پچ پچه

شاید با باد بیایی
با برگ های پیر و دانه های گرده
از چارچوبی که روزی پنجره بود
...

از راه که آمدی
خانه را بچین
آتشی روشن کن
و کنارم بخواب

استخوان های سرد زودتر می پوسند

  
نویسنده : سیامک ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
تگ ها :


 

گفتی

هم آغوشی لطیف سودای رفتن را می تاراند

دروغ گفتی

  
نویسنده : سیامک ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
تگ ها :